مشعل هدایت
قرآنی ، مذهبی ، اعتقادی ، تربیتی
نويسندگان
آخرين مطالب
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان نسیم وحی و آدرس mashalehedayt.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





پيوندهای روزانه

دليل اصلى اين ترس

با دقّت و بررسى به اين جا مى رسيم كه عامل اصلى اين وحشت هميشگى دو چيز بيش نيست:

 

1- تفسير مرگ به معنى فنا

انسان هميشه از نيستى ها مى گريزد، از بيمارى مى گريزد كه نيستى سلامت است، از تاريكى وحشت دارد كه نيستى نور است.

از فقر مى هراسد كه نابودى غنا است.

حتّى گاهى از خانه خالى نيز وحشت مى كند و در يك بيابان خالى گرفتار ترس مى شود، چرا كه كسى آن جا نيست!

و عجب اين كه از خود مرده نيز وحشت دارد، و مثلا حاضر نيست در اطاقى كه مرده اى در آنجا باشد شب را به سر برد در حالى كه وقتى زنده بود از آن شخص ترسى نداشت!

اكنون ببينيم چرا انسان از عدم و نيستى مى ترسد و وحشت مى كند دليلش روشن است، هستى با هستى گره خورده است، و وجود با وجود آشناست، هرگز وجود با عدم آشنايى ندارد، پس بيگانگى ما از نيستى كاملا طبيعى است.

حال اگر مرگ را پايان همه چيز بدانيم و گمان كنيم با مردن همه چيز پايان مى گيرد حق داريم كه از آن بترسيم، و حتّى از اسم و خيال آن وحشت كنيم، چرا كه مرگ همه چيز را از ما مى گيرد.

امّا اگر مرگ را سرآغاز يك زندگى نوين، و حيات جاودان و دريچه اى به سوى يك جهان بزرگ بدانيم طبيعى است كه نه تنها از آن وحشتى نداشته باشيم، بلكه به كسانى كه پاك و سربلند به سوى آن گام برمى دارند تبريك گوييم.

 

2- پرونده هاى سياه

گروهى را مى شناسيم كه مرگ را به معنى فنا و نيستى تفسير نمى كنند و هرگز منكر زندگى بعد از مرگ نيستند، امّا با اين حال از مرگ وحشت دارند.

چرا كه پرونده اعمال آنها آن قدر سياه و تاريك است كه از مجازات هاى دردناك بعد از مرگ وحشت دارند.

آنها حق دارند از مرگ بترسند، آنها به مجرمان خطرناكى مى مانند كه از آزاد شدن از زندان مى ترسند زيرا مى دانند هرگاه آنها را از زندان بيرون ببرند، به جوخه اعدام مى سپارند.

آنها محكم ميله هاى زندان را مى چسبند، نه اين كه از آزادى متنفر هستند، آنها از اين آزادى مى ترسند كه نتيجه اش مجازات اعدام است، همين گونه بدكارانى كه آزاد شدن روحشان را از قفس تنگ، مقدمه اى براى شكنجه هاى طاقت فرسا به خاطر اعمال زشت و ننگين و ظلم و ستم و تبهكارى مى دانند، از مرگ وحشت دارند.

امّا آنها كه نه مرگ را «فنا» مى بينند نه «پرونده تاريك و سياه» دارند، چرا از مرگ بترسند؟

بدون شك آنها زندگى را نيز با تمام وجودشان مى خواهند، امّا براى اين كه از آن بهره بيشتر براى زندگى نوينشان در جهان پس از مرگ بگيرند، از مرگى كه در راه هدف و افتخار و رضاى پروردگار باشد استقبال مى كنند.

 

دو ديدگاه مختلف

گفتيم مردم دو دسته اند گروهى كه اكثريت را تشكيل مى دهند از مرگ بيزار و متنفرند.

امّا گروهى ديگر از مرگى كه در راه هدفى بزرگ همچون شهادت در راه خدا بوده باشد استقبال مى كنند، و يا حداقل هنگامى كه احساس كنند پايان عمر طبيعى شان نزديك شده است به هيچ وجه غم و اندوهى در دل آنها راه نمى يابد.

دليل اين است كه آنها دو ديدگاه مختلف دارند.

گروه اوّل: يا اصلا به جهان پس از مرگ ايمان ندارند و يا اگر ايمان دارند هنوز به خوبى باورشان نشده است، لذا لحظه مرگ را لحظه وداع با همه چيز مى دانند، البته وداع گفتن با همه چيز بسيار وحشتناك است، بيرون رفتن از روشنايى و نور و گام نهادن در تاريكى مطلق بسيار دردآلود است.

امّا گروه دوم: مرگ را يك تولّد جديد مى دانند، بيرون شتافتن از محيط محدود و تاريك دنيا، و گام نهادن به عالمى وسيع و پهناور و روشن.

آزاد شدن از يك قفس تنگ و كوچك، و پر گشودن در آسمان بيكران، بيرون رفتن از محيطى كه مركز نزاع ها، كشمكش ها، تنگ نظرى ها، بى عدالتى ها، كينه توزى ها و جنگ هاست، و گام نهادن به محيطى كه از همه اين آلودگى ها پاك است. طبيعى است كه آنها از چنين مرگى وحشت نداشته باشند و «علىوار» بگويند: «لابن ابى طالب انس بالموت من الطفل بثدى امه; به خدا سوگند فرزند ابوطالب علاقه اش به مرگ بيشتر است از كودك شيرخوار به پستان مادر(1)».

يا همچون آن شاعر پارسى زبان اين نوا را سر دهند:

مرگ اگر مرد است گو نزد من آى *** تا در آغوش بگيرم تنگ تنگ!

من ز او جانى ستانم جاودان *** او زمن دلقى ستاند رنگ رنگ!

بى جهت نيست كه در تاريخ اسلام به افرادى برخورد مى كنيم كه همچون حسين(عليه السلام)و ياران فداكارش هر قدر لحظه شهادت آنها نزديك تر مى شد چهره آنها شاداب تر و برافروخته تر مى گشت، و از شوق ديدار يار در پوست نمى گنجيدند.

و باز به همين دليل است كه در تاريخ پرافتخار زندگى على(عليه السلام)مى خوانيم هنگامى كه ضربه شمشير آن جانى روزگار بر مغزش فرو نشست فرياد: «فزت و رب الكعبه» برآورد يعنى «به خداى كعبه پيروز و راحت شدم»!

بديهى است مفهوم اين سخن اين نيست كه انسان خود را به مخاطره بيفكند، و موهبت بزرگ زندگى را ناديده بگيرد، و از آن براى رسيدن به هدف هاى بزرگ استفاده نكند.

بلكه منظور اين است كه از زندگى بهره صحيح بگيرد، ولى هرگز از پايان آن وحشتى به خود راه ندهد مخصوصاً آن جا كه در راه هدفى بزرگ و عالى است.


 

1. نهج البلاغه ، خطبه 5.

 

فكر كنيد و پاسخ دهيد

1- چرا مردم از مرگ مى ترسند، و دلايل آن چيست؟

2- چرا گروهى بر چهره مرگ لبخند مى زنند و عاشق شهادت در راه خدا هستند؟

3- لحظه مرگ را به چه چيز مى توان تشبيه كرد؟ پاكان با ايمان چه احساسى دارند و ناپاكان بى ايمان چه احساسى؟

4- آيا در عمرتان با چشم خود كسانى را ديده ايد كه از مرگ نترسند؟ چه خاطره اى از آنها داريد؟

5- منطق على(عليه السلام) درباره مرگ چه بود؟


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





[ دو شنبه 24 بهمن 1390برچسب:معادشناسى, ] [ 16:36 ] [ اکبر احمدی ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ یک وبلاگ قرآنی ، مذهبی ، اعتفادی ، تربیتی می باشد که جهت بسط وگسترش فرهنگ قرآنی ایجاد گردیده است
موضوعات وب
امکانات وب